چرا؟
مهم نیست
همه چیز بر میگرده به زمانی که سوم دبستان بودم . یازده تا پسر بودیم و نه تا دختر در یک کلاس درس میخوندیم . من سر گروه بودم و شاگرد ممتاز کلاس . تا اینکه وسط سال یک دختر تازه وارد , وارد کلاس شد . مدیر مدرسه معرفیش کرد و گفت که باید باهاش مهربون باشیم . یه دختر همه چیز تمام . زیبا قد بلند و هنرمند و درس خون . معلم خاست جایی براش پیدا کنه و دید ما پسرا که طرف راست کلاس بودیم روی شش تا نیمکت نشستیم و دخترا که نه نفر بودند روی چهار نیمکت به زور جا شدند . نیمکت اخر سمت پسرا همیشه جای شاگرد تنبل کلاس بود که باید تنها مینشست . این قانون عوض شد و معلم نیمکت اخر سمت ما پسرا رو کشید طرف دخترا و به منو خواهر دو قلوم گفت شما باید روی این نیمکت بشینید . من رفتم سمت دخترا و به قول بچه ها رفتم تو مرغا . چشمام ظعیف بود و قدم کوتاه . تخته سیاه پیدا نبود از یک طرف . از طرفی بچه ها مسخره ام میکردند . بنابراین شدم شاگرد تنبل کلاس . معلم پسر عاموی منو به جای من سر گروه کرد و منو حسابی ضایع کرد جلو بچه ها . هر چی میگذشت من بیشتر عادت میکردم به این وضع و برام مهم نبود دیدن تخته سیاه . دختر تا
برچسب:
نویسنده: نیکی قنبریپور
تاريخ: شنبه
6 آذر
1395 ساعت: 11:35